شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

گل پسر ما شایان

بعد از مدتها

سلام عسلم نفسم . شایان جونم . این چند مدت اصلا مامان فرصت نمی کرد بیاد نت برات بنویسه . الانم که اومدیم بابلسر خونه ی مادرجون اینا وقت برام نمیذاری و حالا مادرجون تو رو خوابوند و من سریع اومدم تا لپ تابو روشن کنم بیدار شدی و دنبالم می گشتی . الان بغلمی و من دارم تایپ می کنم . عزیز دلم یکی دو هفته ی پیش صبح که از خواب بیدار شدی دیدم خیلی بی حالی . بدنتم داغ بود . رفتم تب سنج گذاشتم دیدم دمای بدنت 39 بود . رفتم قطره استامینوفن بهت دادم و پاشویت کردم دیدم اومده 38 . به بابایی تلفن کردم و ازش خواستم زودتر بیاد خونه . بابایی هم با اینکه امتحان داشت و سرشم شلوغ بود فوری اومد و رفتیم دکتر . دکتر هم گفت که به خاطر سرماخوردگیه . خلاصه تا سه روز خیل...
17 مهر 1392

شایان در شمال

یه هفته ای میشه که اومدم خونه ی مامان اینا . اینجا هر چند هوا شرجیه و شایان هم عرق سوز میشه ولی حسابی بهش خوش می گذره . با پدرجون میرن تو حیاط و کوچه .شایان هم از اینکه خاله کوثر میاد پیشش و باهاش حرف میزنه و بازی می کنه خیلی کیف می کنه . چند روز پیش با مادربزرگهام و پدر بزرگا و دایی ام اینا رفتیم به جنگل ساری . واقعا از هوای پاک و خنکش لذت بردیم . پسرم روحیه اش عوض شد . الهی قربونت برم مامانی فقط یه کم بابت دل دردت اذیت شدی ولی پسر خوبی بودی ... ...
27 مرداد 1392

عشق من

شهریور ماه سال 91 بود که فهمیدم تو دل من یه خبرایی هست و یه فرشته ی کوچولو از آسمون اومده تو دلم تا رشد کنه تا 9 ماه بعد بیاد بیرون . اون موقع بود که حس مادرانه را درک کردم و الان که این فرشته ی کوچولو سه ماه از اومدنش می گذره این حس رو با تمام وجود فهمیدم . شایان عزیزم من با نفسهای تو زنده ام . با وجود تو وجود دارم . ای کاش اینو می فهمیدی ... شایان تو شایسته ی بهترین هایی . تو سزاوار خوبیهایی . به همین خاطر نام تو رو شایان انتخاب کردم و ای کاش دیگران اینو می فهمیدن . دوستت دارم عسلم ...
21 مرداد 1392
1