شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

گل پسر ما شایان

بعد از مدتها

1392/7/17 22:42
نویسنده : مامان گلی
1,404 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عسلم نفسم . شایان جونم . این چند مدت اصلا مامان فرصت نمی کرد بیاد نت برات بنویسه . الانم که اومدیم بابلسر خونه ی مادرجون اینا وقت برام نمیذاری و حالا مادرجون تو رو خوابوند و من سریع اومدم تا لپ تابو روشن کنم بیدار شدی و دنبالم می گشتی . الان بغلمی و من دارم تایپ می کنم .

عزیز دلم یکی دو هفته ی پیش صبح که از خواب بیدار شدی دیدم خیلی بی حالی . بدنتم داغ بود . رفتم تب سنج گذاشتم دیدم دمای بدنت 39 بود . رفتم قطره استامینوفن بهت دادم و پاشویت کردم دیدم اومده 38 . به بابایی تلفن کردم و ازش خواستم زودتر بیاد خونه . بابایی هم با اینکه امتحان داشت و سرشم شلوغ بود فوری اومد و رفتیم دکتر . دکتر هم گفت که به خاطر سرماخوردگیه . خلاصه تا سه روز خیلی حالت بد بود و سه بار بردیمت دکتر . تب و اسهال هم داشتی و اشتهات هم کم شده بود . الهی بمیرم برات وزن هم کم کردی . تا اینکه خدا رو شکر بعد از چهار پنج روز اشتهات بهتر شد و هم شیر خودمو خوردی هم شیر خشک . آخه عزیزم شیر خودم به تنهایی برات کافی نیست و خوب بزرگ نمیشی و دکترت گفت که بهت شیر خشک هم بدم .

عزیزم تو خیلی عسلی . خیلی نازی .ماچ من و بابایی رو خوب می شناسی و وقتی می خندی سرتو میاری پایین و از بالای چشم بهمون نگاه می کنی و می خندی و همزمان آب دهنت هم سرازیر میشه . با خاله کوثر که فقط 5 سال ازت بزرگتره بازی می کنی و کلی باهاش حرف می زنی . روز اول که اومدیم بابلسر چون همه هجوم کرده بودن به سمتت تا یک ساعت فقط جیغ کشیدی و یقه ی لباسمو محکم نگه داشتی و بغل هیچ کس نمی رفتی اما حالا همه رو می شناسی طوری که دیروز به مدت 4 ساعت بودم بودم آرایشگاه و تو پیش مادر جون و پدر جون بودی و اصلا گریه نکردی .

یک ماه پیش عمه جون اینا و عزیز جون اومدن خونمون و با هم رفتیم قم و شما هم اونجا خیلی لجبازی کردی و مجبور شدیم زودتر برگردیم .

الهی فدات بشم . روز به روز شیرین تر میشی و من همش فشارت میدم  .

اصولا علاقه ی بسیار زیادی به تلویزیون و لپ تاب و موبایل داری و هر چه قدر نا آروم که باشی با روشن شدن این وسیله ها آروم میشی . الهی فدات بشم که با تکنولوژی روز دنیا آشنایی .

عزیزم پس فردا مهمون دارم . هم دانشگاهیام می خوان بیان خونمون تو رو ببینن . وقتی ببینمشون هم خوشحال میشم هم ناراحت . خوشحال میشم به خاطر اینکه بعد از دو سال دارم می بینمشون و ناراحت میشم چون نمی تونم دیگه بینشون باشم و به خاطر وجود تو پسر عزیزم مجبور شدم انصراف بدم . ولی عزیزم می خوام بگم همه ی اینا فدای سرت . اصلا مهم نیست . وجود تو برای من و بابات از هر چیزی مهم تره . همین که هستی و سالمی خدا رو صد هزار مرتبه شکر .

اینجا پسر خوش تیپ من آماده شده برای رفتن به شمال ! ماشالله

 

 

شایان و خاله کوثر

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

سارا (مامان سانيار)
18 مهر 92 19:43
اي جااااان جيگرتو چقدر نازي تو ماشالا